چگونه می‌توان هنر یادگیری تطبیقی را فراگرفت؟

چگونه می‌توان مهارت یادگیری تطبیقی را فراگرفت؟

چگونه می‌توان هنر یادگیری تطبیقی را فراگرفت؟

ما انسانها عموماً در یادگیری ضعیف عمل میکنیم زیرا بیشتر به دنبال یافتن تناقضها هستیم. 

این تناقض ریشههای مختلفی دارد. اولین جایی که یافتن مثال نقض را یاد گرفتیم دیکتههای مدرسه بود.

هیچکس به خاطر کلمات درستی که در آن نوشتیم به ما نمرهای نمیداد فقط به  خاطر یک یا دو اشتباهی که داشتیم از ما نمره کم میشد.

هرگز بابت ۹۷ کلمهٔ درست تشویق نشدیم بلکه به خاطر ۳ کلمهای که دیکتهٔ آن را نادرست نوشته بودیم تنبیه میشدیم.

در دبیرستان برهان خلف را یاد گرفتیم. 

فهمیدیم پس از شنیدن هر فرضیهای در ابتدا باید گمان کنیم که آن فرضیه نادرست است، آنگاه نتیجههای خود را به دست آوریم سپس راجع به درست یا نادرست بودن فرضیه تصمیم بگیریم.

در کنکور هم به ما گفتند نیازی نیست به سؤال فکر کنی چون این کار انرژی زیادی میبرد. 

گزینهها را نگاه کن، آیتمهای نادرست را کنار بگذار، آنچه میماند پاسخ درست است.

اینگونه بود که ذهن ما تربیت شد تا به دنبال تناقضها و غلطها بگردد.

واقعیت این بود که پس از بزرگ شدن، وارد دنیای انسانها شدیم.

تازه فهمیدیم که رفتار، مدیریت کسبوکار و هر چیزی که مربوط به انسانهاست قطعی نیست.

بهعبارتدیگر در دنیای انسانها هر چیزی با مخالف خودش آمیختهشده است.

هر گزاره و ادعایی، با توجه به فضای مطرحشده، میتواند درست یا نادرست باشد.

 

محمدرضا شعبانعلی در متن شیطان و فرشته اشارهٔ زیبایی دارد.

شیطان و فرشته با یکدیگر ملاقات میکنند. شیطان از فرشته میپرسد:

وقتی بخواهی به انسانها کمک کنی به آنها چه میگویی؟

فرشته میگوید: به آنها میگویم نگران نباش، بازهم فرصت هست.

فرشته از شیطان میپرسد: تو وقتی به آدمها میرسی و میخواهی آنها را فریب دهی به آنها چه میگویی؟

شیطان پاسخ میدهد: من هم همین جمله را میگویم. نگران نباش بازهم فرصت هست. 

چرا آلان میخواهی برگردی و توبه کنی؟ عجله نکن بازهم فرصت هست.

 

جملهٔ «نگران نباش، بازهم فرصت هست» نه گزارهٔ درست است و نه گزارهٔ نادرست. نه امید است و نه فریب.

زیرا زمانی که با انسان و شرایط انسانی طرف میشویم، بر اساس شرایط و انتظارِ انسانها از یکدیگر، این جمله میتواند کمکی بزرگ باشد یا گمراهی عظیم.

بسیاری از جملهها در حوزههای رفتار مدیریت و علوم انسانی از این جنس هستند؛ بنابراین اگر جمله یا گزارهای در حوزهٔ علوم انسانی مطرح شود یافتن مثال نقض کمکی نمیکند.

در علوم رفتاری و انسانی، پیدا کردن مثال نقض، هیچ گزارهای را نقض نمیکند.

فرض کنید شرکتی دارید که با استفاده از تبلیغاتِ درست، به فروش مناسب و رشد چشمگیری دست پیداکرده است. 

اگر در مورد نقش تبلیغات در موفقیت شرکت از شما بپرسند، میگویید: تبلیغات نقش بسیار مهمی در رشد فروش و موفقیت شرکت دارد.

بلافاصله نفر مقابل شما میگوید: اتفاقاً من شرکتی را میشناسم که همهٔ سود و درآمداش را در حوزهٔ تبلیغات  خرج کرد و ورشکسته شد.

هر دو مثال درست است و هیچکدام دیگری را نقض نمیکند. 

حتی تعداد مثالها نیز دلیل بر درستی یا نادرستی نظریهها نیست؛ زیرا هر کسبوکاری، بسته به شرایط خود با موضوع مواجه میشوند.

شرکتی جدید برای تصمیمگیری در مورد استفاده کردن یا نکردن از تبلیغات، نمیتواند مثال بالا را مبنای ارزشگذاری و سنجش قرار دهد. 

شاید این شرکت مثال جدیدی باشد که با نمونههای گذشته تفاوت کند.

ما نمیتوانیم جملهای را بشنویم و بلافاصله به دنبال مخالفان بگردیم و سپس درستی آن را زیر سؤال ببریم فقط به این دلیل که مثال نقضی برای آن پیداکردهایم.

باید در محیط پیرامونمان، کتابها و نمونههای مختلف کاوش کنیم تا بتوانیم اطلاعات جدید را با شرایط خود تطبیق دهیم.

به این روش یادگیری تطبیقی گفته میشود.

بگذارید با چند مثال موضوع را روشنتر کنم :

مثال اول: من در شرکتی که خدمات خودرو ارائه میکند مشغول به کار هستم. 

امروز بهقصد خرید لپتاپ روانهٔ بازار شدم. پس از خرید، فروشنده کارتی را به من پیشنهاد میکند. 

کارت مشتریان ویژه؛ یعنی اگر سالانه فلان مبلغ پرداخت کنم هنگام بروز مشکل برای لپتاپ، نیازی نیست آن را به فروشگاه ببرم تا تعمیرات انجام شود. 

کافی است با فروشنده تماس بگیرم، متخصصین آنها در محل حضور پیداکرده و مشکل را برطرف میکنند. 

البته هزینهٔ این تعمیر از من گرفته میشود ولی این اشتراک، تعهد فروشنده به مشتری است تا بتواند ظرف مدتی مشخص در محل حاضرشده و مشکل را حل کند.

 یادگیری تطبیقی من میتواند چنین باشد: من میتوانم در حوزهٔ تعمیرات خودرو مشابه این سرویس را ارائه میکنم. 

به مشتریانم بگویم در صورت خرابی خودرو نیازی نیست آن را از محل حرکت دهند، با یک تماس در آنجا حاضر خواهم شد.

اگر شرکتی داریم و در حوزهٔ تعمیر و نگهداری خودرو خدمات ارائه میکنیم، چنانچه مقالهای راجع به خدمات پس از فروش در صنعت تجهیزات و وسایل دیجیتال دیدیم بهتر است آن را بخوانیم و از آن بهراحتی نگذریم.

نگوییم کامپیوتر چه شباهتی به خودرو دارد. ما دو صنعت متفاوت هستیم پس مطالب این نوشته به درد من نمیخورد.

 باید در مورد اینکه چگونه میتوانیم یادگیری تطبیقی داشته باشیم فکر کنیم. 

میتوان از مسائلی که هزاران کیلومتر دورتر از ما اتفاق افتاده یادگیری تطبیقی داشته باشیم و برعکس، از شرکتی که در نزدیکی ما قرار دارد و زمینهٔ فعالیتش نیز با ما یکسان است نتوانیم هیچ نکتهای بیاموزیم.

معیار یادگیری تطبیقی دیدن تفاوتها نیست، جستجوی شباهتهاست.

 

مثال دوم: شخصی مدیر یک موسسهٔ آموزشی است. او به دیدن تئاتری دعوتشده است.

پس از پایان نمایش از او بپرسید: آیا در این نمایش نکتهای الهامبخش دریافت کردی که در صنعت آموزش کاربرد داشته باشد؟

ذهن غیر خلاق پاسخ میدهد: حوزهٔ هنر با آموزش دو مقولهٔ جدا از هم بوده و بسیار متفاوتاند. هر یک دنیای منحصر به خود را دارد.

این شخص میتواند دستکم ۱۰ مثال در مورد غیر مرتبط بودن هنر و آموزش بیاورد و از دیدگاه  ذهن تعارض یاب این مثالها کاملاً درست هستند.

چنانچه همان شخص با یادگیری تطبیقی آشنا باشد در پاسخ میگوید:

شرکتی که از این سالن برای اجرای نمایش استفاده میکند سکویی دارد که گروههای مختلف بر آن برنامه اجرا میکنند. 

درواقع آن شرکت این سکو را به دیگران اجاره میدهد. مزیت دیگر این است که سایر اشخاص با این سالن آشنا میشوند. 

هرگاه بخواهند تئاتر تازهای ببینند ناخودآگاه اولین مکانی که در ذهنشان بیاید اینجاست. 

حتی بعد از مدتی سبک و سیاق نمایشنامههایی که در این سالن برگزار میشود نیز مشخص میشود. 

همچنین در کنار این سالن، کسبوکارهای جانبی دیگری مانند فروش کتاب، فروش محصولات فرهنگی، خدمات مواد غذایی و غیره شکلگرفته است.

مگر من مالک مرکز آموزشی نیستم؟

آیا نمیتوانم  از سکوی خود، بهرهبرداری  بیشتری کنم؟

گروههای مختلف آموزشی مثل معلمین و مدرسین، میتوانند از این امکانات استفاده کرده کلاسها، کارگاهها و همایشهای خود را برگزار کنند. 

همانطور که آن سکوی تئاتر اصول و قواعدی دارد و هر گروهی را قبول نمیکند من هم هر گروهی آموزشی را قبول نمیکنم. 

همانطور که آن سکو مشتریان ثابت درست کرده است من هم میتوانم مشتریان ثابت داشته باشم. 

کسی که در پی آموزش و یادگیری مهارتی است همیشه در ابتدا به من مراجعه کند. 

همچنین میتوانم کسبوکارهای جانبی در کنار موسسه راهاندازی کنم. بسیاری از الگوها، ایدهها و استراتژیهایی که در سکوی نمایش به چشم میخورد قابل ترجمه به کسبوکار من است.

این تفکر، یادگیری تطبیقی است.

 

مثال سوم: من مالک یک آژانس مسافرتی هستم. بهصورت اتفاقی، از شرکت ارائهدهندهٔ خدمات اینترنت (ISP) گزارشی میخوانم.

انسان غیر خلاق میگوید: این صنعت ربطی به من ندارد. حوزهٔ فنّاوری با حوزهٔ توریسم خیلی تفاوت دارد.

یادگیری تطبیقی دراینباره میگوید: 

شباهت جالبی بین صنعت من و خدمات شرکت ISP وجود دارد. 

این شرکت پهنای باندی دارد که باید تا انتهای ماه آن را به مشتریانش بفروشد وگرنه ضرر میکند. 

من هم هواپیمایی را چارتر کردم. باید همهٔ صندلیهای آن را تا لحظه پرواز بفروشم.

به دنبال این تفکر، به جستجوی الگوهای قیمتگذاری شرکت خدماتی اینترنتی میپردازد.

چگونه تخفیفهای خود را اعمال میکند؟

روش ترغیب مشتریان برای مصرف ترافیک بیشتر چیست؟

کدامیک از این الگوها را میتوانم در صنعت خودم به کار ببرم؟

من در حوزه توریسم ظرفیتی ثابت از جنس سرویس دارم که تا مهلتی مشخص به مشتریان خدمات میدهم. 

پس روشهای دیگران میتوانند برای من نیز الهامبخش باشند.

این نیز نمونهای دیگر از یادگیری تطبیقی است.

 

شما چه مجلهها و کتابهایی را بهجز حوزهٔ فعالیت خود مطالعه میکنید؟

آیا برای یادگیری تطبیقی به سایتهای دیگر مراجعه میکنید؟

یادگیری تطبیقی مهارتی مهم برای کسانی است که به دنبال یادگیری هستند. بهترین روش بهکارگیری آن نیز تمرین است.

از همین امروز بهعنوان یک فرد یا یک شرکت، منابع الهامبخشی که میتوانند در این زمینه برای ما مؤثر باشند را شناسایی کنیم.

یادگیری تطبیقی یعنی خود را در حوزهٔ تخصصی و شناختیمان، محدود نکنیم. 

هنر یادگیری تطبیقی همین است که از سایر کشورها، فرهنگها و انسانهای مختلف درسهایی بیاموزیم که بتوانیم درزمینهٔ فعالیت خود اجرا کنیم.

این همان قسمت از دانش و تجربهٔ بشری است که معمولاً آن را حذف میکنیم؛ 

سپس با نگرش و دانش محدود خود، در جا میزنیم و انتظار یادگیری هم داریم!

 

 

 

اقتباسی از سایت متمم

 

(بازدید امروز: ۱۰)

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar
wpDiscuz