گذاشته‌ام برای بعد از پنجاه‌سالگی!

قدر لخظه ها را بدانیم

گذاشته‌ام برای بعد از پنجاه‌سالگی!

سالهاست با شرکتی کار میکنم که مدیرعامل آن جزو دوستان قدیمی و صمیمی من است. 

در میان کارمندان آن شرکت، شخصی بود که لااقل بیست سال سابقه کار در آنجا را داشت. 

او صبح زود در محل کارش حاضر میشد و چند ساعت بعد از وقت اداری از شرکت میرفت. 

بااینکه ساعت کاری شرکت ۸:۳۰ تا ۱۶:۳۰ بود او معمولاً تا ساعت ۱۹ در شرکت مشغول بود.

کاری به اینکه در این ساعات دقیقاً چه میکرد و آیا کارهای او در راستای امور شرکت بودند یا نه ندارم. منظور من چیز دیگری است.

 

تا جایی که من شنیده بودم او هیچ دوستی بهجز بعضی از همکاران داخل شرکت نداشت اگر هم داشت از تعداد انگشتان یک دست بیشتر نمیشدند.

حدود چهلوچند سال سن داشت، مجرد بود و در منزل پدر و مادرش زندگی میکرد.

نه اینکه خودش خانهای نداشته باشد، در نزدیکی محل کارش منزلی مسکونی داشت ولی ازآنجاییکه کمی مقتصد بود ترجیح میداد فقط آخر هفتهها را در منزل خودش بگذراند و روزهای دیگر را در خانهٔ پدری سر میکرد.

این اواخر حتی مجوز شرکت خودش را هم گرفته بود ولی به خاطر قبول نکردن مسئولیتهای شرکت، آن را فعال نکرده بود و ترجیح میداد به زندگی کارمندی با مسئولیت کمتر ادامه دهد.

 

یک روز که در حال گپ و گفت با همکار هماتاقیاش بود، همکارش از او میپرسد:

چرا تو اینقدر کار میکنی؟ 

تو که وضع مالی بدی هم نداری. 

ازدواج هم که نکردی که وقتت را با خانواده بگذرانی. 

دوستان زیادی نیز نداری. 

چرا کمی از وقت خودت را به تفریح نمیگذرانی؟ 

شرایط کنونی تو برای سفر و تفریح کاملاً مساعد است. 

چرا از امکاناتت استفاده نمیکنی؟

 

 با چهرهای پیروزمندانه و حاکی از قدرت پاسخ داد:

من الآن سخت کار میکنم و وقتم را برای این چیزها تلف نمیکنم. 

تفریح و عشق‌وحال را گذاشتهام برای پنجاهسالگی به بعد. 

بعدازآن با خیال راحت از پساندازم استفاده میکنم و شروع به گشتوگذار خواهم کرد.

 

چند سال گذشت تا اینکه تقریباً دو سال پیشازاین شرکت استعفا داد و رفت با شخص دیگری شریک شد و شرکت خودش را راهاندازی کرد.

دقیقاً تابستان سال ۱۳۹۷ خبری تکاندهنده از او به من رسید.

خبر این بود:

         آقای فلانی رو که میشناختی؟

         بله چطور مگه؟

         شنیدی چی شده؟

         نه چی شده؟

         دیروز سکته کرده.

         اِ جدی؟

         آره. داشته روی دفاتر پایان سال مالی کار میکرده، دو شب نخوابیده بوده، سکته میکنه و به رحمت خدا میره.

 

من بهتزده شدم، سعی میکردم که این خبر را هضم کنم.

ناگهان یاد حرفی که آن مرحوم زده بود افتادم: «تفریح و عشق حال را گذاشتهام برای پنجاهسالگی به بعد.»

 

آیا واقعاً میدانیم که تا لحظهای دیگر زندهایم؟

آیا نباید از ثانیههای عمر استفاده کنیم؟

کسی چه میداند که آینده چه چیزی را برایش رقمزده است؟

 

دوستت دارم ها را نگذاریم برای بعد.

خوشیها و لبخندهایمان را از هم دریغ نکنیم.

از ثانیههایمان استفاده کنیم.

در لحظه زندگی کنیم.

زندگی را به آینده موکول نکنیم.

زندگی را زندگی کنیم.

 

خدا رحمتش کند.

 

 

 

#هدف_برنامه_حرکت

 

 

(بازدید امروز: ۲)

دیدگاه بگذارید

18 نظرات روشن "گذاشته‌ام برای بعد از پنجاه‌سالگی!"

avatar
ترتیب:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین رای
جعفر کریم نژاد
مهمان

خیلی جالب و آموزنده بود
ای کاش قدر با هم بودن را بیشتر میدانستیم
ای کاش هر روز که ۸۶۴۰۰ ثانیه که خداوند به همه هدیه میدهد را درست استفاده کنیم
ای کاش ارزش این ثانیه های باهم بودن را بیشتر بدانیم
و نباشد روزی که افسوس بخوریم.
خیلی عالی بود و بسیار درس در این نوشته بود

طیبه معاشرتی
مهمان

سلام مطلب بسیار جالبی بود تنهاچیزی که قابل پیش بینی نیست مرگه پس قدر لحظه هارو بدونیم

محسن مدنی
مهمان

مطلب تکان دهنده‌ای بود. به نظر من، زندگی خط مستقیمی است که پایانش معلوم نیست. اینکه در چه مقام و منزلت و شرایطی باشیم مهم نیست. مهم این است که از زندگی لذت ببریم، رشد کنیم، قلبا راضی باشیم و در طی این مسیر به هدف زندگی و بودنمان پی ببریم.

مجید تکلی
مهمان

نوشته‌ی عالی و شوکه کننده‌ای بود.
به قول دکتر انوشه، زندگی رو انبار نکنید، مصرف کنید.
از دکتر صاحبی نازنین هم یه جمله‌ی بی‌نظیر شنیدم و واقعا عالی بود. گفتن:
تفریح می‌کنم و کار می‌کنم تا تفریح کنم.
یعنی تفریح همیشه باید در اولویت باشه.
خیلی ممنونم جناب معاشرتی عزیز بابت این نوشته عالیتون و تلنگری که به ما زدید.
سپاس

محسن شکارچیان
مهمان

😵😖😔😕😦😥

معصومه
مهمان

قلم روانی دارید
شنیدن این داستان از زبان شما برایم ملموس تر بود.
متشکرم از یاد آوری زیباتون

محسن شکارچیان
مهمان

🙁

فریدون پتفت
مهمان

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
خیام

علی معاشرتی
مهمان

زندگی یعنی لحظه
همانی که همین الان در آن هستیم. اگر نتوانیم از همین لحظه استفاده کنیم یعنی باختیم
زندگی و زندگی کردن را باختیم یا به روایت شما : عشق و حال را هم باختیم
در لحظه زندگی کنیم

wpDiscuz