عروسک قصه ی من

عروسک قصه ی من

عروسک قصه ی من

ای که همواره تو بودی در شب تنهایی و شیدایی و بی آشنایی .

ای که بودی و شنیدی قصه های غصه هایم .

عروسک قصه ی من

چه آمد بر سر پیراهن نقش و نگارینت

چه آمد بر سر آن جامه ای که

با رنج و مشقت دوختم من

سپس ،

با نغمه های بی ریایی ، بپوشاندم تنت ،

تا پُر کند هستی و دنیا را

ز زیبایی و روُیاییِ آبی زندگانی کردن و

هان !  بی ریایی .

عروسک قصه ی من

بگو آن سنگِ سختِ کینه ی من بود آیا ، که

به دیوار محبتهای پر رنگت ،

به رنگین شیشه ی پر مهر و بی زنگت ،

پریشان ضربه ای  یا خدشه ای آورد که ،

این آیینه رخسارت ، چنین پژمرده و بشکسته

بر روی حریفان ریخت ؟

عروسکم ، عروسکم

قصه ی شبهای تاریک پر از آشوب

قصه ی یک عالمه دنیای زراندود

قصه ی این سوختن ، مال تو نیست .

مال تو ، تنها قصه ی گلهای عاشق بود و هست .

قصه ی صدها شقایق بود و هست .

اما نه قصه ی سرخی خون آن ،

که ،

قصه ی قلب پر از عشق است .

عروسک قصه ی من

دلم مثل شقایق بود ، پر از خون .

دل من از شقایق هرچه بود و داشت به یغما برد .

نه تنها قلب پر عشقش .

ا ی شقایق ،  ای گل همیشه عاشق

جای تو دشت خدا بود .

جای تو قلب تمام عاشقان بود .

جای تو ، توی یکی گلدان کوچک ، که ،

همان حجم  خودش را نیز کافی نیست ،  نیست .

شقایق قصه بودی .

گفته بودم من تو را .

اگر باور نداری ،

بپرس از عروسک قصه ی من …

بپرس از او که گفتم من

تمام پیچ و خم های کتاب عاشقی را .

بپرس از او که گفتم تو ،

همیشه ،

سربدار تمام عاشقانی .

عروسکم ، عروسک قصه ی من

بمیرم من که هرگز ،

نبینم تو چنین بیرنگ و زاری .

هنوز هم آبیِ این زندگی ، در کهکشان  جاری است .

هنوز هم جای زیبای شقایق ، بر لبان خالی است .

بمیرم من نبینم تو چنین بشکسته بالی

بمیرم من نبینم تو چنین رنجیده احوالی

چنین آرام و بی سودا

زاندوهی ،

به کنج مأمنی رو کرده و شوریده انجامی .

شقایقها همه بودند شاهد که ،

چرا سودای آبی را

به گوشَت من ، چنین بی سر صدا خواندم .

شقایقها همه دیدند

این سرگشته احوال پریشان آرزو را که ،

چگونه شاهد پرتاب بی انجامِ تمامِ ساکنان شهر آبی بود .

بمیرم من نبینم  زردی رخسار این گلگونه صورت را .

بمیرم من نبینم  این شکستن های بی فریاد .

بمیرم من نبینم …

عروسک قصه ی من

دمی باش و کمی گلگون نگارینت را

به لطف و مرحمت

برسایه ی سرمای بی رنگ و صفای ما

چتری نما ، تا ما ،

بگیریم آنهمه شور و نشاط و رنگ دیرین را .

بیاندازیم بر دوش همه

زیبا قبای مهربانی و محبت را

همان زیبا قبایی که

دمی ،  بر قد و بالای

شقایقهای آبی بود .

عروسک قصه ی من …

۵  مهر  ۱۳۷۶

 

 

(بازدید امروز: ۱)

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar
wpDiscuz