آرشیو دسته بندی: شعر منظوم

عشق یعنی

  عشق یعنی یک جهان دلدادگی در مسیر زندگی بیچارگی عشق یعنی یک بغل احساس غم در نبودش می زنی بس زیر و بم عشق یعنی شور یعنی زندگی در کنارش لذت هم خوابگی عشق یعنی می شوی با او یکی بعد از آن، پر پر به سان مرغکی...

بیشتر بخوانید

میکده

دوش بر میکده رفتم به نظر رفع نیازم خرقه و جامه و سجاده شده عینِ نیازم به سر سجده و تسبیح بُدَم کز رخِ مطرب همه سجاده و محراب، برون شد ز نمازم شده بودم به مثالِ رُخِ آن مِهر فروشان که به یکجا همگی پهن کنم آنچه نیازم...

بیشتر بخوانید

رهنمایانِ حقیقت

رهنمایان حقیقت جملگی باده پرستند ماهرویان طریقت ز صفا جام شکستند راهیانِ درِ دیر و زاهدانِ درِ معبد از گدایان جفا دیده دگر روی ببستند ز سرِ صدق و صفا نوش مِی ام کاین مِی و مستی عامیان را نتوان بُرد ازین جای که هستند ما بدین غرقه شدن...

بیشتر بخوانید

قبله ی خوبان

ای قبله ی خوبانِ ما ای جان و ای جانانِ ما ای عاشقان را رهنما ای فخر ما ای روح ما عمریست اندر کوی تو دائم به جستجوی تو ای قبله ام حاجات، تو، منزل بنه بر جان ما راهم ز نامردان زدی حالم ز بد حالان زدی روح...

بیشتر بخوانید

دردِ زمان

من این دردِ زمان را با که گویم رفیقا این نهان را با که گویم من این طوفان سخت و جان فزا را بجز روی حریفان با که گویم به دل تا کی بُوَد این غم نهفتن وگر نبوَد حبیبی با که گویم شکایت پیش می آورد هر دم...

بیشتر بخوانید

عاشقان از رهِ لطفت به مرادی نرسیدند

عاشقان از رهِ لطفت به مرادی نرسیدند عارفان نعره ی مستانه ی ما را نشنیدند مگرت راهِ نظر را دگری بر تو نیاموخت که نظر بر دلِ ما را به دو صد ناز خریدند من و این آهوی وحشی و رقیبانِ زمانه ز خدا پرس چرا از دلِ یاران...

بیشتر بخوانید

من این سخن نه بگویم که سِّر دل باشد

من این سخن نه بگویم که سِّر دل باشد در این سراچه ی ترکیب، خون دل باشد اگر که رفته ام امشب ز دِیر، راه خطا ملامتی نبُود گر مرا بحل باشد بگویمت سخنی کاندر این جهان خراب ز جام و باده پرستی چه کاره تر باشد گرت بگویمت...

بیشتر بخوانید

مطرب به راه بادیه ایمان نثار کرد

مطرب به راه بادیه ایمان نثار کرد شکر خدا که نوگلِ دستان بهار کرد از سوز سینه ی من و از آه نیم شب سنبل بمرد، شمع شبستان وداع کرد دوشینه رفته ام من از این ظلمت سیاه نور سحر دمید و چراغی به کار کرد تا بر دمید...

بیشتر بخوانید

تا کی بُوَد انتظار، کار من وتو

تا کی بُوَد انتظار، کار من وتو بر گردن روزگار ، کار من و تو چون چرخ بچرخید غزالم برمید در گردش دیگرش ، زمان من وتو تا چند کنم هنر نمایی صنما اینجاست هنر دگر برای من و تو ای راحت جان از چه مرا رنجوری رنج است...

بیشتر بخوانید

امشب براه کوی رُخَت جان نهاده ایم

امشب براه کوی رُخَت جان نهاده ایم جانی که بود ،  بر سر جانان نهاده ایم در ره بر آمدیم چو از جای بر شدیم بر خاکِ راه تو پیمان نهاده ایم بسکه ملول گشته ام از یار بی وفا رفتیم و مِهر دوست به دوران نهاده ایم دل...

بیشتر بخوانید