سپید

سپید

سازها می نالند ،

ابرها می گریند ،

بومها مرثیه ی درد به ما می خوانند .

چشمه ها می جوشند ، رعد بر فرق سرِ عرش فغان می کوبد .

تا بدانیم که ما

نتوانیم و نخواهیم به یک لحظه که از هم دوریم ،

یا به یک ساعت و روز ،

یا به چندی در سال ،

ببریم از خاطر ، یادگار همه زیبایی را .

در سراپرده ی این تارِ وجود

در پسِ قهقهه های یاران ،

تا به ژرفای نگاهِ پشت این دیده ی پُر از باران ،

همگی یک چیز است

که همان پرتو امید و محبت ،

و همان بارقه های لبخند ،

که به صد خرمن دلسوخته ام ،

آتشی از شرر و عشق به پا می دارد .

تو بیا تا که در این چشمه ی نور ،

تا به سرمنزل مقصود شوی همراهم .

تو بمان تا که آن آتش و شور ،

نه بسوزد همه ی هستی را ،

نه به کام آورد این دایره ی مستی را

و نه در حسرت و اندوه ، مرا

به تماشای سیاهی ببرد .

نشود تا که ازین روح لطیف ،

تو ببینی همه خاکسترِ عشق ،

همه غوغای جدایی و رهایی ،

همه آوارگی و بی سر و پایی .

نشود تا که از آن خاکستر ،

از تهِ سوخته مانده دلِ این رامشگر

سرکشد بارقه ای ،

باز گردد همه ی سوختن و شعله کشیدن ،

که دگر هستی و عالم، همگی طعمه ی این آتش نارام شوند.

تو سپیدی همچون ، برفی بر قلى کوه .

تو درین تنهایی ، شب بی سودایی

نوری در فانوسی ، خنده ای بر گلبرگ ، عسلی در غنچه ، روحی اندر دل من .

تو لطیفی همچون

پرتویی از خورشید .

تو همان لطفی کز سوی خدای

دل تنهای مرا رونق داد .

من تو را در همه ی دفتر ها

با تمام نی ها ،

با همه دریا ها   – گر مرکب بشوند –

می نویسم که بدانی هرگز

بی تو ای راحت جان

زندگی رنگ عبث می گیرد .

من تو را با همه ی خوبی ها

من تو را با شریان هستی

حتی

من تو را با همه ی آبی ها

همه ی دنیا هم

نتوانم پس داد ، یا که تعویض کنم

چون تو خود، تنهایی ، همه ی آنهایی

و بسا بیش از آن .

تو عزیزی جانا ، تو  امیدی ای دوست ، تو سپیدی …

 

۱۰ اردیبهشت ۱۳۷۷

 

 

 

 

(بازدید امروز: ۱)

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar
wpDiscuz