Archive for Tag: محمد رضا معاشرتی

قبله ی خوبان

ای قبله ی خوبانِ ما ای جان و ای جانانِ ما ای عاشقان را رهنما ای فخر ما ای روح ما عمریست اندر کوی تو دائم به جستجوی تو ای قبله ام حاجات، تو، منزل بنه بر جان ما راهم ز نامردان زدی حالم ز بد حالان زدی روح...

بیشتر بخوانید

دردِ زمان

من این دردِ زمان را با که گویم رفیقا این نهان را با که گویم من این طوفان سخت و جان فزا را بجز روی حریفان با که گویم به دل تا کی بُوَد این غم نهفتن وگر نبوَد حبیبی با که گویم شکایت پیش می آورد هر دم...

بیشتر بخوانید

عاشقان از رهِ لطفت به مرادی نرسیدند

عاشقان از رهِ لطفت به مرادی نرسیدند عارفان نعره ی مستانه ی ما را نشنیدند مگرت راهِ نظر را دگری بر تو نیاموخت که نظر بر دلِ ما را به دو صد ناز خریدند من و این آهوی وحشی و رقیبانِ زمانه ز خدا پرس چرا از دلِ یاران...

بیشتر بخوانید

من این سخن نه بگویم که سِّر دل باشد

من این سخن نه بگویم که سِّر دل باشد در این سراچه ی ترکیب، خون دل باشد اگر که رفته ام امشب ز دِیر، راه خطا ملامتی نبُود گر مرا بحل باشد بگویمت سخنی کاندر این جهان خراب ز جام و باده پرستی چه کاره تر باشد گرت بگویمت...

بیشتر بخوانید

مطرب به راه بادیه ایمان نثار کرد

مطرب به راه بادیه ایمان نثار کرد شکر خدا که نوگلِ دستان بهار کرد از سوز سینه ی من و از آه نیم شب سنبل بمرد، شمع شبستان وداع کرد دوشینه رفته ام من از این ظلمت سیاه نور سحر دمید و چراغی به کار کرد تا بر دمید...

بیشتر بخوانید

تا کی بُوَد انتظار، کار من وتو

تا کی بُوَد انتظار، کار من وتو بر گردن روزگار ، کار من و تو چون چرخ بچرخید غزالم برمید در گردش دیگرش ، زمان من وتو تا چند کنم هنر نمایی صنما اینجاست هنر دگر برای من و تو ای راحت جان از چه مرا رنجوری رنج است...

بیشتر بخوانید

امشب براه کوی رُخَت جان نهاده ایم

امشب براه کوی رُخَت جان نهاده ایم جانی که بود ،  بر سر جانان نهاده ایم در ره بر آمدیم چو از جای بر شدیم بر خاکِ راه تو پیمان نهاده ایم بسکه ملول گشته ام از یار بی وفا رفتیم و مِهر دوست به دوران نهاده ایم دل...

بیشتر بخوانید

مارا که می شناسد

ما سِّر کُن فکانیم ، مارا که می شناسد از دیده ها نهانیم، ما را که می شناسد هر چند بر زمینیم ،با خاک ره نشینیم برتر ز آ سمانیم ، مارا که می شناسد ما مستِ جام عشقیم ، بر لوح خود نوشـتیم ای دوستان جانی ، ما...

بیشتر بخوانید

رازی است اندر دل نهان

رازیست اندر دل نهان ، گو بشنود پیر و جوان در سرسرای این جهان، یارب عیان کن این نهـــان رو عاشق بیدار جو ، از جام وی رازی بگــو وآنگه بر آن جام و سبو ،کامی بزن گردی جوان ازجام او روز الست ،گردیده آدم مستِ مسـت وین مست...

بیشتر بخوانید