Archive for Tag: معاشرتی

شامپو بخر!

شامپو بخر قبل از اینکه لخت و عور با تن و بدنی خیس، مستاصل و وامانده در حمام بمانی و بجای کاسه ی آب، کاسه ی چه کنم بر سر بریزی. گاهی وقتها باید حواست به خودت باشد. مبادا چیزی برای ارائه نداشته باشی. مبادا از درون تهی شده...

بیشتر بخوانید

قاچاق آدم نمی کنیم ولی آدمها ما را قاچاق می کنند!

تا به حال کسی را قاچاق کرده اید؟ یا شما توسط دیگران قاچاق شده اید؟ یعنی چه که دیگران ما را قاچاق می کنند؟ من خودم یکی دو بار قاچاق شده ام! قاچاق کردن آدم ها یعنی از آنها سوء استفاده کردن. یعنی بدون اینکه بفهمند ذهن و روح...

بیشتر بخوانید

نوشتن جسارت می خواهد

آیا می توانی بنویسی؟ آیا جرأت نوشتن داری؟ آیا می توانی هر چه در ذهنت می گذرد را بنگاری؟ نوشتن جسارت می خواهد. به نظر من اگر می نویسی پس شجاع هستی. هر کسی قادر به نوشتن نیست. البته معمولا همه در ابتدا گمان می کنند که قادر به نوشتن...

بیشتر بخوانید

عشق یعنی

  عشق یعنی یک جهان دلدادگی در مسیر زندگی بیچارگی عشق یعنی یک بغل احساس غم در نبودش می زنی بس زیر و بم عشق یعنی شور یعنی زندگی در کنارش لذت هم خوابگی عشق یعنی می شوی با او یکی بعد از آن، پر پر به سان مرغکی...

بیشتر بخوانید

سلام بر تو

سلام بر تو ای ماندگارترین ماندگارها ای سرچشمه ی پاکی و زیبایی ای طلوع صبح جاویدان و ای غروب روزهای سخت جدایی   نمی دانم، آیا آن جرقه ی اولین نگاهت بود که مرا اینگونه مسحور و سرمست وجودت کرد یا بارقه ی زیبای لبخندت هر چه که بود...

بیشتر بخوانید

روح من

روح من آرام باش روح من نوبت بی تابی نیست روح من سخت به تو مدیونم روح من پنجه به دیوار مکش روح من ناله و فریاد مکن روح من روح بی آلایش زیر شلاق زنجیره ای این دوران چه ستمها دیدی چه کسی می داند ، چه کسی...

بیشتر بخوانید

سپید

سازها می نالند ، ابرها می گریند ، بومها مرثیه ی درد به ما می خوانند . چشمه ها می جوشند ، رعد بر فرق سرِ عرش فغان می کوبد . تا بدانیم که ما نتوانیم و نخواهیم به یک لحظه که از هم دوریم ، یا به یک...

بیشتر بخوانید

اگر بودی پدر

  اگر بودی پدر آه ، اگر بودی ، اگر بودی پدر می گفتمت آنچه که آمد بر سرم کجا بودی ببینی رنج و سختی های بعد از خود کجا بودی ببینی آن همه محنت کشی ها و پریشان آرزوهایی که مثل ابرِ بی باران که مثل یک نفس...

بیشتر بخوانید

عروسک قصه ی من

عروسک قصه ی من ای که همواره تو بودی در شب تنهایی و شیدایی و بی آشنایی . ای که بودی و شنیدی قصه های غصه هایم . عروسک قصه ی من چه آمد بر سر پیراهن نقش و نگارینت چه آمد بر سر آن جامه ای که با...

بیشتر بخوانید