Archive for Tag: معاشرتی

سلام بر تو

سلام بر تو ای ماندگارترین ماندگارها ای سرچشمه ی پاکی و زیبایی ای طلوع صبح جاویدان و ای غروب روزهای سخت جدایی   نمی دانم، آیا آن جرقه ی اولین نگاهت بود که مرا اینگونه مسحور و سرمست وجودت کرد یا بارقه ی زیبای لبخندت هر چه که بود...

بیشتر بخوانید

روح من

روح من آرام باش روح من نوبت بی تابی نیست روح من سخت به تو مدیونم روح من پنجه به دیوار مکش روح من ناله و فریاد مکن روح من روح بی آلایش زیر شلاق زنجیره ای این دوران چه ستمها دیدی چه کسی می داند ، چه کسی...

بیشتر بخوانید

سپید

سازها می نالند ، ابرها می گریند ، بومها مرثیه ی درد به ما می خوانند . چشمه ها می جوشند ، رعد بر فرق سرِ عرش فغان می کوبد . تا بدانیم که ما نتوانیم و نخواهیم به یک لحظه که از هم دوریم ، یا به یک...

بیشتر بخوانید

اگر بودی پدر

  اگر بودی پدر آه ، اگر بودی ، اگر بودی پدر می گفتمت آنچه که آمد بر سرم کجا بودی ببینی رنج و سختی های بعد از خود کجا بودی ببینی آن همه محنت کشی ها و پریشان آرزوهایی که مثل ابرِ بی باران که مثل یک نفس...

بیشتر بخوانید

عروسک قصه ی من

عروسک قصه ی من ای که همواره تو بودی در شب تنهایی و شیدایی و بی آشنایی . ای که بودی و شنیدی قصه های غصه هایم . عروسک قصه ی من چه آمد بر سر پیراهن نقش و نگارینت چه آمد بر سر آن جامه ای که با...

بیشتر بخوانید

میکده

دوش بر میکده رفتم به نظر رفع نیازم خرقه و جامه و سجاده شده عینِ نیازم به سر سجده و تسبیح بُدَم کز رخِ مطرب همه سجاده و محراب، برون شد ز نمازم شده بودم به مثالِ رُخِ آن مِهر فروشان که به یکجا همگی پهن کنم آنچه نیازم...

بیشتر بخوانید

رهنمایانِ حقیقت

رهنمایان حقیقت جملگی باده پرستند ماهرویان طریقت ز صفا جام شکستند راهیانِ درِ دیر و زاهدانِ درِ معبد از گدایان جفا دیده دگر روی ببستند ز سرِ صدق و صفا نوش مِی ام کاین مِی و مستی عامیان را نتوان بُرد ازین جای که هستند ما بدین غرقه شدن...

بیشتر بخوانید

قبله ی خوبان

ای قبله ی خوبانِ ما ای جان و ای جانانِ ما ای عاشقان را رهنما ای فخر ما ای روح ما عمریست اندر کوی تو دائم به جستجوی تو ای قبله ام حاجات، تو، منزل بنه بر جان ما راهم ز نامردان زدی حالم ز بد حالان زدی روح...

بیشتر بخوانید

دردِ زمان

من این دردِ زمان را با که گویم رفیقا این نهان را با که گویم من این طوفان سخت و جان فزا را بجز روی حریفان با که گویم به دل تا کی بُوَد این غم نهفتن وگر نبوَد حبیبی با که گویم شکایت پیش می آورد هر دم...

بیشتر بخوانید

عاشقان از رهِ لطفت به مرادی نرسیدند

عاشقان از رهِ لطفت به مرادی نرسیدند عارفان نعره ی مستانه ی ما را نشنیدند مگرت راهِ نظر را دگری بر تو نیاموخت که نظر بر دلِ ما را به دو صد ناز خریدند من و این آهوی وحشی و رقیبانِ زمانه ز خدا پرس چرا از دلِ یاران...

بیشتر بخوانید