لحظه های با هم بودن

لحظه های با هم بودن

 

عاشق لحظه‌های باهم بودنمان هستم

حتی وقتی من به‌اجبار نگاهم به‌سوی دیگر است

و تو از سرِ کِیف، نگاهت بر من

و من پر از تشویش، از سنگینی برق نگاهت

و بارانی که به ناگه از آسمان بیکران وجودت

بر صحرای خشک و علف‌های کپک‌زدهٔ کویرم    نازل شدند که گویی

آیات خدا بر دل زمینیان می‌نشیند

و چنین بود که گلستان بی‌انتهای هستیِ من،

دست‌یافتنی شد.

 

تو پر از اولین‌هایی، تو لبریز از مهری

و وجودت

عاری از هرگونه نیرنگی.

 

از کدام پنجره، تلالو نورت را تابانیدی

تا با آن شرر بر جان‌ودل افکنی؟

به گمانم دستگیریِ پیرزنی رنجور

در عبور از عرض خیابان شلوغ،

و یا کمک به پرنده‌ای مهجور از دوردست‌ها بدون لانه و آشیانه،

حتی شاید نشاندن لبخندی بر صورت پسرک دست‌فروش سر چهارراه،

سبب گشوده شدن پنجره‌ات شد.

 

تو را می‌گویم

آری تو

که لطیف‌ترین اتفاق زندگی بودی.

 

کسی چه می‌داند

شاید تمام این سال‌ها محنت و عذاب و درد،

شاید تمام سال‌های پس‌ازاین

شاید همهٔ هجران و فراق

جملگی برازنده من باشد

مثال دستبند زیبای دستت،

گردن‌آویز بلورین گردنت

و لباس‌به‌تن تو دیبای همیشگی

 

کسی چه می‌داند …

 

(بازدید امروز: ۲)

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

avatar
wpDiscuz