من می‌نویسم تا …

من می‌نویسم تا …

من می‌نویسم تا

نوشتن خوب است. نوشتن ذهن را شفاف می‌کند اندوه را می‌زداید. روح را صیقل می‌دهد. راه را روشن می‌کند. زندگی را هموار می‌سازد.

چرا ننویسیم. می‌ترسیم؟ از چه؟ که شاید بلد نباشیم بنویسیم؟ که شاید از نوشته‌ی ما هزاران عیب و ایراد بگیرند؟ خوب بگیرند. 

مگر نویسندگان دیگر، مادرزاد نویسنده به دنیا آمده‌اند؟ مگر می‌شود نوشت و غلط نبود؟ باید آن‌قدر بنویسی تا درست شود. 

تا ننویسی چیزی درست نمی‌شود. تا ننویسی ذهنت به گشتن دچار نمی‌گردد. 

ذهن، آشفته است. باید به او میدان داد. باید راه را برایش هموار کرد.

 

بگذار ذهنت همچون اسبی سرکش در دشت بیکران روحت آن‌قدر بدَود تا رام شود. تا بتواند به رهایی برسد. 

ذهن را رها کنید. بگذارید ببیند، بشنود. آنگاه مسیر خودش را پیدا می‌کند.

قلم را بر کاغذ بگذارید نترسید. اجازه دهید قلم خودش راهش را انتخاب کند. فکر نکنید. رهایش کنید. 

بگذارید هر چه در اندیشه شماست بر کاغذ سفید بتراود. باید نوشت. باید قلم را آزاد کرد. چرا می‌خواهی جلوی نوشتنش را بگیری؟ 

فقط تو هستی و قلمت. بگذار دردهایش را بنویسد. بگذار دل نوشته‌هایش را به زبان کاغذ بیاورد، بگذار بدون ترس و واهمه بنگارد. 

تمام این سال‌ها سانسورش کردی تمام این روزها سرکوفتش زدی همه‌ی عمر تهدیدش کردی، تحقیرش نمودی.

 

نگذارید قلمتان سرخورده شود نگذارید قلم افسردگی بگیرد. تعجب کردید؟ فکر کردید افسردگی فقط مخصوص آدم‌هاست؟ 

نه جانِ من، قلم‌ها هم افسرده می‌شوند، آن‌ها هم مریض می‌شوند. بگذارید قلم توتِم شما باشد. رهایش کنید شفایش دهید. 

حرف دلش را به گوش جهانیان برسانید. طفل معصوم، عمری است که خانه‌نشین شده، دیرزمانی است که در سلول انفرادی‌اش محبوس مانده. 

چقدر شما بی‌رحمید. آخر به شما هم می‌توان گفت انسان؟!

 

بهانه‌ها را کنار بگذارید. به قلمتان نگویید اگر بنویسی تمام می‌شوی، اگر نوشتی نمی‌توانی نوشته‌ات را ویرایش کنی، بگذارید بنویسد تا تمام شود، بگذارید نوشتن را آغاز کند و آن را ادامه دهد. 

اصلاً نیازی به تصحیح نوشته‌اش ندارید. بگذارید حرف‌های مانده در دلش را فریاد بزند. بگذارید بگوید چه بر سرش آمده است. 

اصلاً بگذارید بنویسد تا بمیرد. عمر جاودانه به چه‌کارش می‌آید وقتی نفسش در سینه حبس باشد و چشمانش به میله‌های سلول انفرادی‌اش سفید؟

 

قلم را زندانی خودتان نکنید. قلم قداست دارد. شاید از قدرتش می‌ترسید، از زبانش می‌هراسید. 

اجازه دهید زبان از کام بیرون کشد تا ببینید که چه غوغایی به پا می‌کند. 

قلم سخنان بسیار دارد. فقط یک روز آزادش کنید، اگر تا پای مرگ ننوشت، اگر تمام نشد.

با او آشتی‌کنید، برای همیشه آزادش کنید. سلول‌های جهل و حماقت را ویران کنید و به‌جای آن‌ها کتابخانه بسازید. 

زمین لم‌یزرع دل را شخم بزنید و جایش گندم بکارید. عشق بکارید وزندگی دروکنید. 

آسمان تاریک و شب آلود ذهن را پاک‌کنید و ابرهای رحمت و مهربانی را فرابخوانید، آن‌وقت خواهید دید که چگونه چشمه‌ی دلتان سرباز می‌کند و هر چه اندوه دارد همچون آب نمایی زیبا فوران می‌کند و سرزمین خشک و ترک‌خورده را به دشتی سبز، مملو ازگل‌های شقایقِ عاشق بدل می‌سازد.

 

بنویسید، از هرچه می‌خواهید، از هرچه میدانید، حتی از هر چه نمی‌دانید.

بنویسید که نوشتن مرهم است بر زخم‌های کهنه‌ی قدیمی، زخم‌های استخوان لایش مانده، زخمه‌های چرکین و زجرآور.

بنویسید که نوشتن نوش داروست. نگذارید سهرابِ وجودتان بمیرد، اجازه ندهید آبی را که در زندگی طلب می‌کرد پس از مرگش بر مزارش بریزند.

 

من می‌نویسم. می‌نویسم تا همه‌ی این اتفاقات بیافتد، می‌نویسم تا نمیرم تا دق نکنم تا پرواز کنم.

می‌نویسم تا ذهن مشوش و آشفته را تسکین دهم، می‌نویسم تا بدانم که هستم تا برقصم تا آواز بخوانم تا بخندم تا آزادی را لمس کنم.

می‌نویسم تا رها باشم، چونان سلطان آسمان، با بال‌های گسترده بر پهنای افق به پرواز درآیم و هر آنچه برایم عظیم و دهشت‌بار به نظر می‌نمود، خُرد و کوچک بدارم. 

می‌نویسم تا سلطنت کنم، بر وجودم، بر کائنات، بر هستی، بر بیکرانِ تاریخ.

 آری من می‌نویسم تا سلطان باشم. سلطان اندیشه‌ی خودم، سلطان روح و عقل و جسم و جان و روانم. سلطان قلمم باشم.

باید این دخمه‌ی خاموش را منفجر کنم، باید آرام شوم. 

بگذار تا طنین نوشته‌هایم گوش برزخیان را کَر کند، بگذار تا ابلیسیان را فریب دهم، بگذار تا سلطنت خود را جاودانه کنم، 

بگذار تا خودم را فناناپذیر سازم. بگذار بنگارم.

 

نمی‌دانم آیا می‌توانم مشعلی بیفروزم یا نه؟ نمی‌دانم چقدر می‌شود نوشت؛ مانند قلمم، آن‌قدر می‌نویسم تا تمام شوم تا بمیرم، اما جاودانه خواهم ماند. 

جسم، فانی است. نوشته‌هایم باقی خواهند ماند. 

آری من فناناپذیر شدم، من به ابدیت پیوستم، من جهانی شدم، من در وجود همه متبلور گشتم، من آسمانی‌ام، من ندای آرامش و دوستی شدم، من معجزه‌ی قرن‌ها شدم.

مگر رسالتم همین نبود؟ مگر نقش من این نبود؟ مگر قرار نبود منحصربه‌فرد باشم؟ مگر مأموریت من در زندگی چیزی به‌جز این بود؟

من موفق شدم، نوشتم، دست‌به‌قلم شدم، رهایی را به ذهنم هدیه دادم، آزادی را به قلمم بخشیدم و جاودانگی را به روحم.

 

بیایید شما هم ابدی باشید، منحصربه‌فرد و ویژه.

از هم‌اکنون آغاز به نوشتن کنید. از همین حالا قلم را آزاد کنید و ذهنتان را به پرواز درآورید و بنویسید.

بنویسید تا عاشق بمانید.

 

 

نوشته‌های مرتبط:

کلمات می توانند آدم بکُشند

 

 

 

(بازدید امروز: ۱)

دیدگاه بگذارید

21 نظرات روشن "من می‌نویسم تا …"

avatar
ترتیب:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین رای
حبیب اذرگشسب
مهمان

بسیار عالی .
در این مطلب کاملا مشخص است که نوشتن چه امکاناتی را به ما میدهد.

طیبه معاشرتی
مهمان

از نوشته هایت که از اعماق وجودت بر می خیزد با کلامی زیبا و دلنشین لدت بردم اری من نیز عاشق خواندن و نوشتنم با نوشتن میتوانی چارچوب ذهن را بشکنی و به قلمت اجازه پرسه زدن بدهی ، هر کجا میخواهد برود ازاد است ، در بازگشت با کوله باری تجربه بر میگردد و روح و روانت را با نوشته هایش سیراب می کند .

محمدرضا معاشرتی
مهمان

نوشتن رهایی است…

سپاس

trackback

[…] من می‌نویسم تا … – محمدرضا معاشرتی […]

نرجس معاشرتی
مهمان

سلام
دیدگاه،واژه هاو نوشتار، رهایی قلم و بیان مطالب بسیار دلنشین وشیرین ودرضمن پراز رمز ورازی است که به نظرم حس کنجکاوی خواننده را حسابی غلغلک می‌دهد.

(مگر رسالتم همین نبود؟ مگر نقش من این نبود؟ مگر قرار نبود منحصربه‌فرد باشم؟ مگر مأموریت من در زندگی چیزی به‌جز این بود؟)

عالی است که هرکسی بداند رسالتی دراین وادی دارد، رسالت من چیست؟
واین پیام مهم وعمیقی از این دل نوشته زیبای شماست 🌹

صابر کاظمی
مهمان

بسیار دلنشین …
نوشتن ترجمه احساسات و در قالب کلمه گنجوندنشونه
حس ، عظمتی داره که وقتی میاد تو قالب واژه ، به واژگان هم اون عظمتو میده ، روح میده بهشون …

صدیقه شیخی
مهمان

“نگذارید سهراب وجودتان بمیرد”؛ این جمله رو خیلی دوست داشتم.
راهتون همیشه روشن!

منصوره احترامي
مهمان

به نظر من متن شما خیلی عالی و زیبا بود مخصوصا استعاره ها لذت بردم ممنون

زهراذالی شهر
مهمان

من مینویسم تا رها کنم تمام قیدو بندهایی رو که مانع رسیدن من به هر آنچه لایقش هستم شده اند.

زهراذالی شهر
مهمان

من مینوسیم تا رها کنم تمام قید وبندهایی رو که تا امروز مانع رسیدن من به آنچه لایقش هستم شده اند.

سولماز رئوف
مهمان

جایی برای هیچ اظهار نظری نذاشتی.
بسیار زیبا و کامل نوشتی و تمام آنچه می توان از نوشتن گفت را بیان کردی. آزادی روح و ذهنت رو میشه در نوشته هات مشاهده کرد. تو جاودانه ای و جاودانه خواهی ماند

نسیم کلانتری
مهمان

بسیار زیبا و شیرین حق مطلب رو بیان کرده بودین. من رو یاد کتاب حق نوشتن جولیا کامرون انداخت. نوشتن بزرگترین لذتی است که میتونیم به روحمون هدیه کنیم و شما به زیبایی بیانش کردین.

wpDiscuz